گنجشک و آب و آتش
گنجشکی با عجله به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد :
در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ....
گفتند :
آتش حیلی زیاد است و این آب که تو می آوری فایده ای ندارد
گفت :
...شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد !! انجام دادم
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب،
اگر گم شد هرچه هست دوستی نيست
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۱۲ ساعت توسط محمد علی فاطمی احسان
|