گنجشکی با عجله به آتش نزدیک می شد      و برمی گشت !
 
پرسیدند :   چه می کنی ؟
پاسخ داد :
در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ....
 
گفتند :
 آتش حیلی زیاد است  و این آب که تو می آوری  فایده ای ندارد
 
گفت :
...شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
 
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
 
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد  !!  انجام دادم
 
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود  نه در سکوت شب،
اگر گم شد هرچه هست دوستی نيست